تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا


و سر انجام سکوت

سر دیوار زمان

پر خود را بکشید

مرغ حق بود که می گفت به من

پای در بستر خاموش زمین

ته ارابه ی متروک زمان

جسدم می خندد...

و خیالی که چو تصویر گذشت

آه

در آینه جز صورت من هیچ نبود

چن نگاهی خاموش

چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید

و سر انجام سکوت


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 

 

بر نمی تابم اگر خار کنی خار شوم

زیر پاله شوم و باز به تکرار شوم

ثمری نیست ندارد اگر این کار کنی

به چه فهمی به چه جرمی دل ما خار کنی

به کدامین هنر بی هنرت ناز کنی

تو شبیخون بزنی بر خود و پرواز کنی

نه دگر هیچ نبینی اثر از من همه جا

نه دگر من شوم آن من که شده خار شما

برو آنجا که گدایی تو را پاس نهند

صورت و سیرت خود را بدهی خاص دهند

به تو از صورت و از چشم دگر می نگرند

برو آنجا که تو را پای به سر می نخرند

تو که هستی که مرا برده ی خود پنداری

تو خود از پستی خود پست ترین پنداری

فقر فرهنگ در این شهر تو موجی ست عجیب

همه در سیر صعود اند و تو در سیر نشیب.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 



گفتني ها گفته ام با چشم هاي مست تو

در خيالات خودم من بودم و آن دست تو

مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من

مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو

طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم

جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو

مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ

هستي من هست اگر از هستي و از هست تو

بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من

اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.


+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 

 
من قسم خورده ی عشقم که بجوشد در من

  تا  ابد  شعله ی  بودن  عطش  بیتابی

بدهم بر همه عالم قدحی از این جام

به شعور بشری در سفری مهتابی.


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


در خیالات خودم با تو سخن می گویم

با تو ای روح غزل رو به تو من می گویم

که تو تصویر ز مهتابی و نوری دل من

ماه مجلس شده ای دیده و تن می گویم

در هوای رخ خود وعده ی دیدار بده

از ره دور تو را موج موج عدن می گویم

هر چه از خویش فراتر بروم باز تو را

در دل نازک خود کوه شکن می گویم

در شگفتم که چو آهو بگریزی از من

بس که بی تاب توام صید فکن می گویم

هر نفس سوختم اندر پی تو تا برسم

در دلم نام تو را یار کهن می گویم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


خدایا توبه کردم از تو یا رب

                                              مرا می بخشی ای آرام جانم

خدایا من گنه کارم گنه کار

                                               مرا از خود مران ای مهربانم

بگو بخشیده ام ای بنده ی من

                                                که بی لطف تو یا رب بی نشانم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


اعراب(e'rabe)تمدن متمدن گردید

آنگاه درون خود تمدن دیدم

گفتم که منم تمدن انسانی

شورش بنمودیم و تحسن دیدم

یک سو همه آدم همه انسان پرور

در سوی دگر خون و تعفن دیدم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


من از انسان نمی ترسم که من انسانی حیوانم

  خروشانت کند شاید ولی من آدم نانم

جسارت بر شما گردید عجب گستاخ بودم من

نه کوهم من نه من دریا که من پستم چو انسانم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


این پرده عیان است که ما شاهد غیبیم

غایب نشوی روز به روز از نظر ما

بگذر،از اینجا و از آنجا که تو خواهی

هرگاه تو خواهی بگذر از گذر ما

خواهی نظری کن که کسی چشم به راه است

دستی بکش بر سر پر دردسر ما

محتاج تو هستیم و اگر لطف نمایی

منت بنهی آیی ای تاج سر ما

مشتاق تو بنشسته و خاموش تر این بار

 شاید که بیایی، نماند اثر ما

گفتند که این جمعه و آن جمعه بیاید

گفتیم و بگویند:که این است خبر ما.


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


با نقشه ی قبلی هنرمندانه

دنبال نمودم که ببینم او را

در حین رسیدن به سر آن کوچه

گم گشت ندیدم دگر آن یارو را

شایان به ذکر است در آن هنگامه

آنگونه شتابی گرفت ترسو را

من نیز چنان این ور و آن ور رفتم

اما ندیدم به ره آن نیکو را

آنگونه که ابهام بماند ما را

چون شیرم و دنبال کنم آهو را

با رنج و عذاب،هنری هفتگانه

جنبیدم و گشتم پی او هر سو را

فریاد کشم چگونه می نالم من

آهی بکش ز دام فرصت جو را

کابوس ببینم که دگر هر حالت

خود نیز بگویم عجبا هالو را.


+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


شرطی بگذارم از عجایب خالی

چون پرده ی آخر نمایش عالی

چون فرشته از جان شما می خواهم

نقدینگی و سایه ی پولی مالی

البته هزار و یک هنر من دارم

خندیدن و صورت گری پوشالی

لطفی بکنی و از برایم آرید

انگشتر و چندین و دگر آمالی

من را تو ببخش اگر  ز خود می گویم

منت نکشم از تو اگر هم سالی

اندازه ای هم سهم وفا می خواهم

تا سر بکنم با تو به روی قالی

می فهمم اگر کنار هم ما هستیم

خیر(خییر)شده ام عجب به من می بالی

با این همه خوبی که ز من می بینی

ای دوست بگو چگونه هست؟ احوالی!


+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


عذر می خواهم جناب بازپرس،بنده مجرم نیستم

من فقط دنبال یک لقمه خیال راحتم

گاه و گاهی می شود دزدی هرزگاهی شود

روز و شب ها بله بنده دچار عادتم

بنده عفو نمائید از حضوری اینچنین

دست تقدیر است و شاید هم کمی کم طاقتم

ممکن است این راه ما یا کج شود یا کج رود

بنده از کردار خود محجورم و ناراحتم.


+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


بشتاب از این سوی و از آن سوی

هشتار که این نامه ی مرگ است

پیچید به خود هر طرف آمد

گویی که هنگامه ی جنگ است

وهمی بریخت از بر و رویش

ترسید و گریخت این چه ننگ است

هر کس به خودش شتاب می داد

تابی به خودش که وقت تنگ است

فریاد کشان داغ فرار است

هر سو رود تیر و تفنگ است

بشمار که تا لحظه ی دیگر

کاری کنم که جای ونگ است

دشنام به خود داد و فغان کرد

افتاد،به صورتش چه رنگ است

کین چیست که اینگونه نشاند

ما را که زهی هر چه پلنگ است

بانگی بر آورده شد از غیب

کین عالم معنی ست به جنگ است

گفتند  که ما آدمیان را

آموخته ایم آنچه قشنگ است

اما نگو  آیه ی ما را

او فکر فریب،دل ز سنگ است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


به(bah)چه لطفی می کنید عالی جنابان زمین

خانه ی خالی ز لطفم را گلستان می کنید

سر به هر جا می کشید آنجا ندارد سر کسی

لطف ها دارید ورنه آنجا را بیابان می کنید

مانده دستت در تمام لحظه های رفته ام

ورنه می گفتم که دنیا را پریشان می کنید

 دستتان در کاسه ی خون من و همسایه ام

 بس کنید این فتنه را دیگر هراسان می کنید

مرغ بی پا هم شدی شرت نمی کاهد ز من

 این همه جنگ و دغل روزانه پنهان می کنید

 باز هم داری به فکرت نقض قانون بقا

 بس که خوب هستی بشر خونابه نوشان می کنید

در دو راهی مانده ام آخر چه نامم من تو را

حیف از این اسم بشر هر لحظه عصیان می کنید

مصلح دنیا شدی آری چه می خواهی دگر

مصلحت دانسته ای کین گونه ویران می کنید.


+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


پیکرم را در غم و اندوه ها

می برند

در دستهای نیمه جان.

یک نفر

گل سوی من آورد و گفت: 

می برند

آن نیمه جان خسته ات.

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


قصه دیگر سرود مردم این روزگار

نام جوانی گذاشت این سده را کردگار

عقد هزاران گره بر لب تاریخ مست

از سر خون آمدیم خود شکن از خون پست

ما چه کنیم آدمیم،راه که دیگر نبود

منکر این می شویم حل معما چه بود

تا نکشی می کشند این هدف از زندگی ست

گر نزنی می زنند حرمت این بندگی ست

حاصل عمر بشر!حیف که شرمندگی ست

تازه کمی خوب بود مدعی بندگی ست

فتنه مگر می رود از ره کوتاه ما

آتش جهل زمین،وای به این راه ما

خنده کنان می روم،سوی زمینی دگر

کاش زمینی نبود،این همه هم دردسر؟


+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


خوب یا بد اولین و آخرین شعر منی

دوستت دارم هنوز آبی ترین فکر منی

زنده ام با یاد تو ای آفتاب زندگی

خسته و تن داده ام بی تو به این وا ماندگی

فصل آغاز منی از جنس یک افسانه ای

شعر زیبای منی تاج سر و پروانه ای

چون نگینی مثل بودن مثل یک اندیشه ای

مثل یک آبادی و در های و هوی بیشه ای

قلب من تقدیم تو ای ماه هم پیمان من

دست من در دست تو تا وا رهداین جان من


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 

 


دل نبستیم که در خانه چو بیگانه شویم

محرم دل خوشی و ساکن ویرانه شویم

با همه یک دل و با خلق خدا ساده شویم

دشمن خونی دل خائن و افسانه شویم


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


فرهنگهای بی صدا با ما مدارا می کند

با دستهای خالی اش  ویرانه بر پا می کند

ای هوشیار ای شب زده،خوابیم و در حال جنون

هشیار و نا هشیار را تندیس دنیا می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


گل بی خار من و یاور من ای مادر

دل بیتاب من و ساغر من ای مادر

تو که از آینه گل تر همه از یک نوری

مه و خورشید من ای مادر من ای مادر


+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط افسانه  |