تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا
 


 

رد پایی از شما جا مانده است.

تکه قلبی از جنون وا مانده است.

این منم افسانه ای در پای گل

حسرتی از من به دنیا مانده است.


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


آنها که مرا ندیده اند کاری نیست

دندان طمع کشیده را یاری نیست

بازار سیاه عاشقی در اینجا

چون شعر سیاهی از زمان جاری نیست


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


ماییم که از باده ی بی جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سر انجام نداریدشما

ماییم که بی هیچ سر انجام خوشیم

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


روز اول بود

آن روز عجیب

روزی از جنس سلام بی کلام

پادشاه غربت اما جان سپرد

روز اول بود

آن روز غریب

در تن تنهای خود جان ها سپرد

روز آخر داشت

آن روز غریب

قسمت ما را که غم پر کرده است


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


 

اشک ها روی دو زانو

خنده وار

دست ها باریک تر

سایه ها گم می شوند

مشت هت روی دو پهلو

بی سوال

آسمان هرگز نخندید

بی خیال.


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


قطره ای از تب من بار زنید

لحظه ای اسم مرا جار زنید

دل من تاب سفر داشت ولی

تن بیدار مرا دار زنید


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


زیر این سرهای افتاده

نماد

تا غروب بسیار ره مانده

ولی

 جنگیده ام

نای از من میرود

حالی ز تو

خون ز تن ها می رود

جانی ز تو

من به تو تردید دارم

قصه را از نو بخوان.


+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


عصای خون به دامن می فشانم

من از آدم به آدم می نشانم

 من این تاریخ تلخ آدمی را

به پیش حاکمانم می کشانم


+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 

 


آخرین قصه ی من

صلح نداشت

جنگ

از پس پرده

به من لبخندزد.


+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 

 


شعر من جان می سپارد

زود باشید"ایها ناس"

ای زمان

مبدام را گم کنید

اما چرا

هیچ نوری اولش سایه نداشت

اولین سایه همین افسانه بود.


+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


همه آشفته ایم اما چرا غم

خدا یا خفته ایم اما چرا غم

همه مرداب بی فرجام راهیم

ستم را شسته ایم اما چرا غم


+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط افسانه  |