|
صبح یلدا
|
رد پایی از شما جا مانده است.
تکه قلبی از جنون وا مانده است.
این منم افسانه ای در پای گل
حسرتی از من به دنیا مانده است.
![]()
آنها که مرا ندیده اند کاری نیست
دندان طمع کشیده را یاری نیست
بازار سیاه عاشقی در اینجا
چون شعر سیاهی از زمان جاری نیست

ماییم که از باده ی بی جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سر انجام نداریدشما
ماییم که بی هیچ سر انجام خوشیم

روز اول بود
آن روز عجیب
روزی از جنس سلام بی کلام
پادشاه غربت اما جان سپرد
روز اول بود
آن روز غریب
در تن تنهای خود جان ها سپرد
روز آخر داشت
آن روز غریب
قسمت ما را که غم پر کرده است
اشک ها روی دو زانو
خنده وار
دست ها باریک تر
سایه ها گم می شوند
مشت هت روی دو پهلو
بی سوال
آسمان هرگز نخندید
بی خیال.
قطره ای از تب من بار زنید
لحظه ای اسم مرا جار زنید
دل من تاب سفر داشت ولی
تن بیدار مرا دار زنید
.jpg)
زیر این سرهای افتاده
نماد
تا غروب بسیار ره مانده
ولی
جنگیده ام
نای از من میرود
حالی ز تو
خون ز تن ها می رود
جانی ز تو
من به تو تردید دارم
قصه را از نو بخوان.

عصای خون به دامن می فشانم
من از آدم به آدم می نشانم
من این تاریخ تلخ آدمی را
به پیش حاکمانم می کشانم

آخرین قصه ی من
صلح نداشت
جنگ
از پس پرده
به من لبخندزد.
زود باشید"ایها ناس"
ای زمان
مبدام را گم کنید
اما چرا
هیچ نوری اولش سایه نداشت
اولین سایه همین افسانه بود.
همه آشفته ایم اما چرا غم
خدا یا خفته ایم اما چرا غم
همه مرداب بی فرجام راهیم
ستم را شسته ایم اما چرا غم