تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا

ای فلک گردن بزن در پیش من

شکوه ی دوری نکن از خویش من

ناله ای چرخید و از ذهنم گذشت

عاقبت افسانه شد هم کیش من.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


ذهن آشفته ی گل خرم باد

دشمنی های دو عالم کم باد

آتشی گرد زمین می جنبید

چون فسانه دل آتش غم باد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


در چنین وضعی که دنیا را

 کبوتر می برد

ما خیال

از یک تصور می کنیم.

عصر آهن

عصر خندیدن به نور

تک درختی

در بیابانهای کور

تک سواری

از دیاری ،می کند

تنها عبور.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


حس آدم شدنم

پاک فراموشم شد

داد بر داشتم

از منزل بیرونی خود.

یادم آمد

که چرا

حادثه را می فهمیم.

یادم آمد

ولی

از دیر شدن می خندم.


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط افسانه  | 


روزی از نو می رسد

روز دگز

بهترین روزی که از نو

می توان

قصه سرود.

قصه را می فهمی

اما

مرده ای.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط افسانه  |