|
صبح یلدا
|

من آن دیوار بی جانم
عجب زیبا که ویرانم
من آن آبی ترین آبی
من آن خورشید نالانم
تنی در من،منی در تن
هزاران سایه ی بی من
عبوری کو از این دیوار
فدای سایه ی دشمن
خرابم من،خرابم من
نقابی از نقابم من
خدایا شاهدم دیدی
که اکنون بی جوابم من
تهی سرشار و بی خانه
هزاران یار بیگانه
یکی ماندم یکی رفتم
نه خود ماندم نه افسانه.
دوستان همه غافل،دشمنی بیدار است.
دادخواهی همه بر باد که تن زندان است.
زندگی همه آباد نفس در کار است.

هزاران نور مهتابی
هزاران گور ،
در یک شب
هزاران نامه ی بی نام
هزارتن خانه ی بی بام
خداحافظ برادر
خداحافظ.

صحنه ها را همه آشفته ببین
خواب را تشنه
زمین بی پایان
رود را خالی از این آب
هوا بی باران
نفسی ماند،اگر
سهم من و تو
محفوظ باد.