|
صبح یلدا
|

گر چه از این صحنه رفت
عابر بی دست و پا
در شب این حادثه
در غم بی انتها
تازه نفس تازه جان
زنده ولی بی صدا
عاشق ما را ببین
صحنه به صحنه جدا
حیرتم از زندگی
ناله ولی بی ندا
قهرم از این آدمی
دایره ی بی خدا.

رویش حادثه ها پشت حصار
خرمنی از گل نفرین شده ها
گریه ای بر در و دیوار به زور
نامه ای از ته دنیا به خدا
تشنه ای از سر شوقش به غرور
حرف پنهان شده دارد به هوا
چشمه ای از سر بی جانی خود
سر عصیان شده دارد به فنا
سایه ای از سر شوقش به قنوت
ره پروانه گرفته به دعا
آتشی از سر جهلش به زمین
دل افسانه شکسته به ریا.
سرو تنهايي،سلام
عاشقانه،
بي كلام
حرفي اگر هست ،هنوز
ساده تر از ساده بگو
سرو تنهايي،سلام
من سكوتم هنوز
در خيال آينه
سرو تنهايي،ببين
روز در چشم شبيم
شب كه شد
باز هم گرد شبيم
ما همه منتظريم