تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا

بگذار که این خانه به افسانه بنازد.

بگذار که این سایه به آیینه بتازد.

بگذار که این من به همه عالم و آدم

بگذار که این ناله به بیگانه ببازد.


+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط افسانه  | 


 

   پیش پایت آسمان چرخید و رفت

  سایه ای از دل به من خندید و رفت

    پیش پایت راوی دنیای من

   قصه شد،همسایه ی فردای من

   پیش پایت ساحل دریا شدم

  شعر این امواج ناپیدا شدم

   پیش پایت کودکی تنها شدم

  نقش یک رویا ولی رسوا شدم

   پیش پایت با خدا مهمان شدم

  لحظه ای از لحظه ها ویران شدم

   پیش پایت ای دریغ افسانه رفت

  عابری بی دست و پا از خانه رفت


+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط افسانه  |