تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا

 

دست بی جانم بگير ای سايه بان ای سايه بان

خسته ام از زندگی جانی برای من نماند.

حرف بی جانی مزن اي قصه گوی بی زبان

آن نگاه و خنده ات آنی برای من نماند.

از من و يكتا شدن حرفی برای من بگو

در شب تاريك دل نوری برای نماند

گفت وگوی بی سبب بی جا و بی منزل مكن

هر چه می خواهی بگو شوری برای من نماند

از سالهای انتظار از اين همه خواب و خيال

از كوچه ها و شهرها جايی برای من نماند

جايی برای زيستن حرفی برای گفت وگو

سقفی برای سالها نايی برای من نماند

گرد اين خانه چه مي خواهم بگو ای جان من

ره به سوی ديگری راهی برای من نماند

من سراسر شور و شوق اين همه افسانه ام

از شب افسانه ها آهی برای من نماند.


+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط افسانه  |