تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا

قصه دیگر سرود مردم این روزگار

نام جوانی گذاشت این سده را کردگار

عقد هزاران گره بر لب تاریخ مست

از سر خون آمدیم خود شکن از خون پست

ما چه کنیم آدمیم،راه که دیگر نبود

منکر این می شویم حل معما چه بود

تا نکشی می کشند این هدف از زندگی ست

گر نزنی می زنند حرمت این بندگی ست

حاصل عمر بشر!حیف که شرمندگی ست

تازه کمی خوب بود مدعی بندگی ست

فتنه مگر می رود از ره کوتاه ما

آتش جهل زمین،وای به این راه ما

خنده کنان می روم،سوی زمینی دگر

کاش زمینی نبود،این همه هم دردسر؟


+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط افسانه  |