|
صبح یلدا
|
خانه ی خالی ز لطفم را گلستان می کنید
سر به هر جا می کشید آنجا ندارد سر کسی
لطف ها دارید ورنه آنجا را بیابان می کنید
مانده دستت در تمام لحظه های رفته ام
ورنه می گفتم که دنیا را پریشان می کنید
دستتان در کاسه ی خون من و همسایه ام
بس کنید این فتنه را دیگر هراسان می کنید
مرغ بی پا هم شدی شرت نمی کاهد ز من
این همه جنگ و دغل روزانه پنهان می کنید
باز هم داری به فکرت نقض قانون بقا
بس که خوب هستی بشر خونابه نوشان می کنید
در دو راهی مانده ام آخر چه نامم من تو را
حیف از این اسم بشر هر لحظه عصیان می کنید
مصلح دنیا شدی آری چه می خواهی دگر
مصلحت دانسته ای کین گونه ویران می کنید.