|
صبح یلدا
|
غایب نشوی روز به روز از نظر ما
بگذر،از اینجا و از آنجا که تو خواهی
هرگاه تو خواهی بگذر از گذر ما
خواهی نظری کن که کسی چشم به راه است
دستی بکش بر سر پر دردسر ما
محتاج تو هستیم و اگر لطف نمایی
منت بنهی آیی ای تاج سر ما
مشتاق تو بنشسته و خاموش تر این بار
شاید که بیایی، نماند اثر ما
گفتند که این جمعه و آن جمعه بیاید
گفتیم و بگویند:که این است خبر ما.
دنبال نمودم که ببینم او را
در حین رسیدن به سر آن کوچه
گم گشت ندیدم دگر آن یارو را
شایان به ذکر است در آن هنگامه
آنگونه شتابی گرفت ترسو را
من نیز چنان این ور و آن ور رفتم
اما ندیدم به ره آن نیکو را
آنگونه که ابهام بماند ما را
چون شیرم و دنبال کنم آهو را
با رنج و عذاب،هنری هفتگانه
جنبیدم و گشتم پی او هر سو را
فریاد کشم چگونه می نالم من
آهی بکش ز دام فرصت جو را
کابوس ببینم که دگر هر حالت
خود نیز بگویم عجبا هالو را.
چون پرده ی آخر نمایش عالی
چون فرشته از جان شما می خواهم
نقدینگی و سایه ی پولی مالی
البته هزار و یک هنر من دارم
خندیدن و صورت گری پوشالی
لطفی بکنی و از برایم آرید
انگشتر و چندین و دگر آمالی
من را تو ببخش اگر ز خود می گویم
منت نکشم از تو اگر هم سالی
اندازه ای هم سهم وفا می خواهم
تا سر بکنم با تو به روی قالی
می فهمم اگر کنار هم ما هستیم
خیر(خییر)شده ام عجب به من می بالی
با این همه خوبی که ز من می بینی
ای دوست بگو چگونه هست؟ احوالی!
من فقط دنبال یک لقمه خیال راحتم
گاه و گاهی می شود دزدی هرزگاهی شود
روز و شب ها بله بنده دچار عادتم
بنده عفو نمائید از حضوری اینچنین
دست تقدیر است و شاید هم کمی کم طاقتم
ممکن است این راه ما یا کج شود یا کج رود
بنده از کردار خود محجورم و ناراحتم.
هشتار که این نامه ی مرگ است
پیچید به خود هر طرف آمد
گویی که هنگامه ی جنگ است
وهمی بریخت از بر و رویش
ترسید و گریخت این چه ننگ است
هر کس به خودش شتاب می داد
تابی به خودش که وقت تنگ است
فریاد کشان داغ فرار است
هر سو رود تیر و تفنگ است
بشمار که تا لحظه ی دیگر
کاری کنم که جای ونگ است
دشنام به خود داد و فغان کرد
افتاد،به صورتش چه رنگ است
کین چیست که اینگونه نشاند
ما را که زهی هر چه پلنگ است
بانگی بر آورده شد از غیب
کین عالم معنی ست به جنگ است
گفتند که ما آدمیان را
آموخته ایم آنچه قشنگ است
اما نگو آیه ی ما را
او فکر فریب،دل ز سنگ است.