تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا


گفتني ها گفته ام با چشم هاي مست تو

در خيالات خودم من بودم و آن دست تو

مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من

مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو

طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم

جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو

مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ

هستي من هست اگر از هستي و از هست تو

بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من

اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.


+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط افسانه  |