|
صبح یلدا
|
در خيالات خودم من بودم و آن دست تو
مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من
مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو
طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم
جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو
مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ
هستي من هست اگر از هستي و از هست تو
بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من
اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.