تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا
 

بر نمی تابم اگر خار کنی خار شوم

زیر پاله شوم و باز به تکرار شوم

ثمری نیست ندارد اگر این کار کنی

به چه فهمی به چه جرمی دل ما خار کنی

به کدامین هنر بی هنرت ناز کنی

تو شبیخون بزنی بر خود و پرواز کنی

نه دگر هیچ نبینی اثر از من همه جا

نه دگر من شوم آن من که شده خار شما

برو آنجا که گدایی تو را پاس نهند

صورت و سیرت خود را بدهی خاص دهند

به تو از صورت و از چشم دگر می نگرند

برو آنجا که تو را پای به سر می نخرند

تو که هستی که مرا برده ی خود پنداری

تو خود از پستی خود پست ترین پنداری

فقر فرهنگ در این شهر تو موجی ست عجیب

همه در سیر صعود اند و تو در سیر نشیب.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط افسانه  |