|
صبح یلدا
|
و سر انجام سکوت
سر دیوار زمان
پر خود را بکشید
مرغ حق بود که می گفت به من
پای در بستر خاموش زمین
ته ارابه ی متروک زمان
جسدم می خندد...
و خیالی که چو تصویر گذشت
آه
در آینه جز صورت من هیچ نبود
چن نگاهی خاموش
چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید
و سر انجام سکوت