تبليغاتX
افسانه
صبح یلدا


و سر انجام سکوت

سر دیوار زمان

پر خود را بکشید

مرغ حق بود که می گفت به من

پای در بستر خاموش زمین

ته ارابه ی متروک زمان

جسدم می خندد...

و خیالی که چو تصویر گذشت

آه

در آینه جز صورت من هیچ نبود

چن نگاهی خاموش

چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید

و سر انجام سکوت


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط افسانه  |