|
صبح یلدا
|
هشتار که این نامه ی مرگ است
پیچید به خود هر طرف آمد
گویی که هنگامه ی جنگ است
وهمی بریخت از بر و رویش
ترسید و گریخت این چه ننگ است
هر کس به خودش شتاب می داد
تابی به خودش که وقت تنگ است
فریاد کشان داغ فرار است
هر سو رود تیر و تفنگ است
بشمار که تا لحظه ی دیگر
کاری کنم که جای ونگ است
دشنام به خود داد و فغان کرد
افتاد،به صورتش چه رنگ است
کین چیست که اینگونه نشاند
ما را که زهی هر چه پلنگ است
بانگی بر آورده شد از غیب
کین عالم معنی ست به جنگ است
گفتند که ما آدمیان را
آموخته ایم آنچه قشنگ است
اما نگو آیه ی ما را
او فکر فریب،دل ز سنگ است.