تبليغاتX
افسانه - یک شرط
صبح یلدا

شرطی بگذارم از عجایب خالی

چون پرده ی آخر نمایش عالی

چون فرشته از جان شما می خواهم

نقدینگی و سایه ی پولی مالی

البته هزار و یک هنر من دارم

خندیدن و صورت گری پوشالی

لطفی بکنی و از برایم آرید

انگشتر و چندین و دگر آمالی

من را تو ببخش اگر  ز خود می گویم

منت نکشم از تو اگر هم سالی

اندازه ای هم سهم وفا می خواهم

تا سر بکنم با تو به روی قالی

می فهمم اگر کنار هم ما هستیم

خیر(خییر)شده ام عجب به من می بالی

با این همه خوبی که ز من می بینی

ای دوست بگو چگونه هست؟ احوالی!


+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط افسانه  |