تبليغاتX
افسانه - یار کهن.
صبح یلدا

در خیالات خودم با تو سخن می گویم

با تو ای روح غزل رو به تو من می گویم

که تو تصویر ز مهتابی و نوری دل من

ماه مجلس شده ای دیده و تن می گویم

در هوای رخ خود وعده ی دیدار بده

از ره دور تو را موج موج عدن می گویم

هر چه از خویش فراتر بروم باز تو را

در دل نازک خود کوه شکن می گویم

در شگفتم که چو آهو بگریزی از من

بس که بی تاب توام صید فکن می گویم

هر نفس سوختم اندر پی تو تا برسم

در دلم نام تو را یار کهن می گویم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط افسانه  |